22- وسوسه

 

روبرویم ایستاد،

به چشمانم خیره شد... قلم را به دستم داد و گفت: "بنویس!"

نگاهش کردم و زیرلب گفتم:

...

وسوسه ای ندارم...

/ 22 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
از سرزمینهای دور

آقا تو که نمی خواستی بنویسی، آخه چرا گفتی می خواهم بنویسم!!! مگه آزار داشتی؟ .... آقا بنویس دیگه! بنویس! به چه زبونی بگم؟! ...

امیرعلی

آقا این من بودم کامنت گذاشتم ها! نمی دونم چرا نوشت"سرزمینهای دور" شاید چون دارم یواشکی از دستگاه آرنوش کامنت می گذارم! لابد! ...

زینب سادات

سلام دعا میکنم قسمت تون بشه این سفر خیلی برام شیرین بود شیرینی زیارت رو براتون آرزو میکنم یا علی

زینب سادات

تو رو خدا یکی بیاد ما رو وسوسه کنه به ننوشتن ! ظاهرا وقتی شما قلم رو نگرفتین آوردن انداختنش توی خونه ی ما !

حجازی

فقط اومدم بگم سلام

مریم

از وسوسه نداشتن بنویس. اونم خودش قصه اییه!!!

آیینه

سلام آقای دکتر، مبارک باشه دکتر شدنتون[لبخند][دست] دیگه وقتشه وبلاگتون رو به روز کنید.

حجازی

خیلی ذوق می کنم وقتی شما برام پیام می گذارید

آیینه

ما هنوز هم منتظر به روز کردن هستیم.

حجازی

سلام حالتون خوبه؟