۲- رفتن یا ماندن؛ سالهاست که مساله این است!

دیروز امیرحسین برنامه خداحافظی (همون goodbye party) گرفته بود تو پارک ملت. برنامه خوبی بود، حداقل از این جهت که بعد از چند وقت دوستای قدیمی رو دیدم. علی پیروزی، محمد شالچی با خانومش، مجید ایوزیان (بدون خانومش و حسین کوچولو)، احسان فرزاد، مجتبی شاکری، امید حسن نژاد، محمد حبیب نژاد، علی مسعودی، خانم زندی با همسرش، خانم شهری، ... و سورپریز جمع؛ سرکار دانشجو! علیرضا قنادان!! 04.gif(ایشالا سر فرصت راجع به این بنده خدا که الان دوران مقدس سربازی رو میگذرونه بیشتر می نویسم. با چند تا عکس با حال، البته اگه اجازه اش صادر بشه! خدائیش این علیرضا هم موجودیه واسه خودش)

بگذریم. میخواستم اینو بگم که امیرحسین هم داره میره (17 مرداد، به مقصد دانشگاه آلبرتا در کانادا). مثل خیلی های دیگه که رفتن یا دارن می رن. از یه طرف خوشحال بودم که یکی از دوستان داره تو مسیر پیشرفت قدم برمی داره و از طرف دیگه ناراحت از دور شدنش. آخه ما چند سال با هم هم اتاق بودیم و کلی با هم خاطره داریم...

رفتن امیرحسین، یه بار دیگه این فکر قدیمی رو تو ذهنم انداخت: رفتن از این مملکت یا موندن و سوختن و ساختن...

تو این چند وقت اخیر، اینقدر خسته شدم از وضعیتی که دور و برمونه، که دیگه حس و حال اعتراض هم برام نمونده. من اصولا آدمی ام که نمی تونم نابسامانی رو تحمل کنم و صدام در نیاد. قدیما، وقتی با همچین مسائلی روبرو می شدم، کلی داد و بیداد راه می انداختم و سعی می کردم نذارم حقم پایمال شه. ولی الان دیگه اینقدر نابسامانی و بلاتکلیفی زیاد شده که دیگه گاهی وقتا فکر می کنم اگه غیر از این باشه، یه جائی اشکال داره! به چند تا نمونه دقت کنید:

  • نمره پایان نامه کارشناسی ارشد من (تاریخ دفاعم 10/7/84 بود!) تا چند روز پیش که درسهای ترم 2 دکترام هم تموم شد، رد نشده بود! دلیل: اختلاف شخصی دو تا از اساتید محترم دانشکده. (البته بماند که برای من هزار و یک جور دلیل تراشیدن که نه، تو اشتباه می کنی و ... یکی از جالبترین دلایلشون این بود که پایان نامه شما مشکل علمی داره. جالبیش اینجاست که همین پایان نامه الان تو معاونت ... وزارت نفت بعنوان مرجع داره استفاده می شه و مقاله ای که من از پایان نامه ام دادم تو کنفرانس بین المللی مدیریت پروژه رتبه چهارم رو کسب کرد!!)
  • بعد از اینکه در آخرین لحظات موفق شدم نمره پایان نامه ام رو بگیرم (اگه تا آخر تیر نمره ام رد نمی شد، مجبور بودم دکترام رو ول کنم و مثل بچه های خوب برم سربازی!!)، رفتم نظام وظیفه که برگه گواهی اشتغال به تحصیل دکترام رو زودتر بدم که به مشکل بر نخورم. گفتند که سیستم کامپیوتری شده و پرونده های کاغذی رو دور ریختیم! همه چیز هم تو کامپیوترا هست. ما هم کلی ذوق کردیم که نظام وظیفه و این حرفا! خلاصه طولش ندم؛ طرف اسم ما رو زد و گفت اسمت تو کامپیوتر نیست!! یعنی چی؟ هیچی! باید بری یه بار دیگه گواهی های فراغت از تحصیلت و اشتغال به تحصیلت رو از ابتدائی تا الان بیاری و ....
  • .....

نمی دونم چی باید بگم. دیگه حوصله ناراحت شدن هم برام نمونده. از طرفی از اون کسائی هم نیستم که خارج از کشور برام کعبه آمال باشه و مدینه فاضله. ولی حداقلش اینه که فکر می کنم (بر اساس شنیده ها و چیزائی که از خارجی هائی که چند ساله دارم باهاشون کار می کنم دیدم) اونجا کمتر اذیت می شم...

باز فکر رفتن زده به سرم...

/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ئيلو

زياد حرف رفتن ازت شنيدم، از خيلي قبل‌ها! بعضي چيزا يه وقتايي نظرتو عوض كرد، اما زياد طول نكشيد! شايد بايد بري، بري و ببيني و اون وقت خودت انتخاب كني... اگه خودت انتخاب كني اون وقت، با همه خوب و بدش بازم خوشحالي! هر جا كه هستي موفق‌تر و شادتر از هميشه باشي

ن

کسی که بتونه بره و بمونه خدايی شاهکاره!

دریا

غم غريبی و غربت چو برنمي‌تابم به شهر خود روم و شهريار خود باشم شايد واقعا بايد رفت تا مزه واقعی موندن رو فهمید...

ايليا

سلام . خب شايد مسئله اصلی رفتن نباشه بلکه رفتن و ديگه برنگشتن باشه . هنوز نميفهمم چرا بايد از اين مملکت برای درس خوندن رفت و ديگه برنگشت . البته شايد کسانی که برنميگردن دليل محکمی برای خودشون دارن . دلیلی مثل بها ندادن بهشون تو ایران . جدی نگرفتنشون یا خیلی چیزای دیگه . ولی با این وجود بازم نميتونم درکشون کنم . شايد چون تو موقعيت اونا نيستم و هیچ وقت قرار نمیگیرم . ولی به نظرم کسی که عاشق باشه باید سختی هاش رو هم به جون بخره . عاشق وطن و میهنت بودن خیلی سختی داره . خیلی / مخلصیم . یکی از دوستای داداش کوچیکه ت /

محمد

می دونی که من هم دنبالش بودم اصلا به همين خاطر فرانسه رو ياد گرفتم. ولی پيشنهاد ميکنم قبل از اين که تصميم بگيری یا حتی کوچکترین سعی بکنی٬ برو يه چندتايی از اين کشورها رو ببين. من رفتم و ديدم. من اینجا چیزهایی داشتم که با همه آسایش٬ رفاه و خیلی چیزهای دیگه اونجا عوضشون نمیکنم. زندگی با آدمهای خاکستری وقتی خوبه که خاکستری باشی.

وکیلیان

یک تماس می گرفتین تا ما هم با این دوست عزیز خداحافظی کنیم . به هرحال از طرف من هم سلام برسونین هم خداحافظی. در مورد رفتن و نرفتن، من هم نه عاشق اون ور ابم و نه وضعیت این جا برام قابل تحمله . فقط احساس می کنم یک فرسایش شدید روحی را داریم تجربه می کنیم .امیدوارم وقتی استاد شدید این حرفا و رنج ها یادتون نره و متفاوت با سایرین عمل کنین

احسان

نميدونم منظورت چيه؟ ولی اينو بدون که مشکل اين برنامه مکانيزه گردن مهندسين محترم و عالیقدر کامپيوتر نيست. مهندسين صنايع و امثالهم هستند که اطلاعات رو ناقص و غلط در اختیار سیستم ارجمند و کاردرست رایاته ای قرار دادند

دریا

...کار... کار؟ آری اما در آن میز بزرگ دشمنی مخفی مسکن دارد که تو را می‌جود آرام آرام همچنان که چوب و دفتر را و هزاران چیز بیهوده دیگر را و سرانجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت مثل قایق در گرداب... (فروغ ) تا بعدی بهتر!

علي قنادان

موجود جالب خودتي مرتيكه !! حيف كه الان من تو منطقه زير توپ و خمپاره ام و قيافه ام هم خيلي رديف نيست وگرنه نشونت ميدادم

سه قطره خون

... عجيبه... تا چند سال پيش معتقد بودم به موندن و خدمت کردن... به ساختن... به جنگيدن و خلاصه از اين مزخرفات ديگه... ولی الان تمام وقتم توی اينترنت صرف اين ميشه که يه جای درست و حسابی پيدا کنم و از اين خراب شده در رم... نميدونم... شايد من واقعم ضعيفم