سرزمینهای دور

۹- جانباز
نویسنده : آرنوش - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٧
 

سلام.

این داستان بر اساس یکی از خاطرات پدرم از دوران جنگ (دفاع مقدس) نگاشته شده است. شخصیتهای داستان واقعی بوده و تنها اسامی٬ مستعار است...

***
زمان: شهریور ۱۳۶۳، ساعت ۹ شب
موقعیت: مرز غربی کشور، عمق ۲ کیلومتری
...
هوا کاملا تاریک شده و می توانند دوباره شروع کنند... پیشروی کند است و علت آن هم مین گذاری وسیعی است که در این دشت در غربی ترین نقطه کشور، از سوی بعثی های متجاوز صورت گرفته است...
ستوان رضائی و استوار کریمی، از بچه های تیم پاکسازی، سینه خیز در حال پیشروی هستند. عرق تمامی چهره شان را پوشانده است... اگر تا قبل از روشن شدن هوا بتوانند ۱۰ متر از معبر را باز کنند، پیشروی خیلی خوبی است... منورها امانشان را بریده... سعی می کنند بر اعصابشان مسلط باشند...
- حمید! امشب خیلی نگرانم... دلم مثل سیر و سرکه می جوشه...
- رضا جان آروم باش... می خوای چند دقیقه استراحت کن.
- نه! خیلی وقت نداریم... یا امام حسین کمکمون کن...

***
ساعت ۲ نیمه شب
موقعیت: سنگر فرماندهی گردان
سروان شکوری با سر و روی خاکی وارد سنگر می شود... تازه از خط برگشته و خسته است...
دو روز است که ارتباط گردان با پشتیبانی قطع شده... غذا و آب ذخیره تمام شده است و عملیات پیشروی به کندی صورت می گیرد... از نیروهای کمکی هم خبری نیست... هرلحظه امکان لو رفتن نفوذ و درگیری شدید وجود دارد... همه این موارد ذهن سروان را بشدت مشغول کرده است...
می نشیند و به یکی از گونی های سنگر تکیه می دهد تا قدری از خستگی اش بکاهد...

***
ساعت ۳ نیمه شب
موقعیت:‌داخل معبر

سروان با یکی از استوارهای گردان در حال حرکت به سمت جلو هستند. سروان می خواهد از نزدیک در جریان پیشروی و بازگشائی معبر باشد... هر چند لحظه یکبار، منورها زمین گیرشان می کند...
ناگهان..!
صدای انفجاری بزرگ در فضا می پیچد، صدای یاحسین... انفجار دوم...
سروان فریاد می کشد...
انفجار سوم... و سکوت
لحظاتی بعد صدای شلیک گلوله ها دشت را پر می کند...
استوار سعی می کند از جلو رفتن سروان جلوگیری کند...
- جناب سروان! تو رو خدا شما جلو نرید... صبر کنید من می رم و خبر میارم... گردان به شما احتیاج داره... جناب سروان اینجا پر از مینه...
- یا امام زمام! یا حسین مظلوم... حمید! رضا! خدایا کمک کن...

سروان حال خودش را نمی فهمد. اشک سراسر صورت را پوشانده و در همان حال سینه خیز جلو می‌رود... استوار کریمی و ستوان رضائی دو تا از بهترین نیروهایش هستند...
- خدایا به جوونیشون رحم کن... یا امام حسین...

هفته دیگه مراسم نامزدی ستوان رضائیه... سروان وقتی یاد این ماجرا افتاد...
ماه پیش قرار بود مراسم برگزار بشه، اما ستوان رضائی برای این که بتونه تو عملیات پیشروی کمک کنه، برنامه نامزدی اش رو عقب انداخته بود...

استوار با بیسیم از بچه های گردان کمک خواست...
- بچه ها روی مین رفتن... تو رو خدا به دکتر بگید خودشو برسونه...
استوار خیلی به اومدن دکتر امیدی نداره... اون بیچاره بار اولشه که اومده منطقه و تو این یکی دو روزه هم بشدت از فضا ترسیده...

***

سروان بالای سر استوار کریمی می رسه... وای خدای بزرگ... دست استوار از بازو قطع شده و خون بشدت در حال بیرون زدنه... چشماش بسته است و صورتش از شدت درد به هم فشرده شده ...صدای آروم استوار به گوش می رسه:
- یا جده سادات! یا امام حسین...
سروان سعی می کنه به استوار دلداری بده... یه تیکه از لباسش رو پاره می کنه و سعی می کنه با گره زدن اون دور بازوی استوار، خون رو بند بیاره...
منورها و خمپاره ها یک لحظه هم قطع نمی شن...
صدای فریاد ستوان رضائی فضا رو پر می کنه...
- یا ابالفضل! یا حسین!...
سروان به سرعت بالای سر ستوان رضائی می ره... صحنه بسیار دردناکه... تمام بدن ستوان تکه پاره شده... پای راستش از زانو قطع شده، سمت راست سینه اش و یک قسمت از شکمش کاملا متلاشی شده و دستهاش پر از پارگی و زخمه...
ظاهرا بعد از اینکه روی مین اول رفته، پاش قطع شده و بعد روی یه مین دیگه افتاده...
هیچ امیدی به زنده موندنش نیست...
صدای فریادهای ستوان باعث می شه گلوله ها به سمتشون بیاد...
سروان کناره دستش رو جلوی دندانهای ستوان می گیره:
- حمید جان! دست منو گاز بگیر که داد نزنی... حمید تو رو خدا

ستوان دندانهاش روی دست سروان می ذاره و سعی می کنه داد نزنه... سروان احساس می کنه یه تیکه از گوشت دستش داره کنده می شه...
از سروان می خواد که عکس نامزدش رو از تو جیبش در بیاره و به دستش بده...

***
سروان امیدی به اومدن دکتر نداشت، ولی بهیار گردان با رشادتی مثال زدنی خودشو به سروان رسونده...
- دکتر آمپول! زود باش... مسکن... ضد خونریزی... هر چی داری بزن... تو رو خدا زود باش
- جناب سروان! آخه... فکر کنم ستوان دیگه زنده نباشه...
- دکتر زود باش... کارت رو بکن!
سروان سعی می کنه پای قطع شده ستوان رو نگه داره تا دکتر بتونه آمپول رو بزنه...

***
زمان:‌تابستان ۱۳۷۳
موقعیت: داخل شهر

سرهنگ شکوری از پاترول پیاده میشه تا به داخل کلانتری بره.
کسی از اونطرف خیابون صداش می زنه...
- جناب سروان!

سرهنگ بر می گرده و نگاهش می کنه... مرد خودش رو به سرهنگ می‌رسونه٬ اونو بغل می‌کنه و با صدای بلند و بشدت شروع می کنه به گریه کردن... بعد از ۱۰ دقیقه که آرومتر می شه، رو به خانومش می گه:
- این همون سروان شکوریه که همیشه برات می گم... اون زندگی رو به من برگردوند و باعث شد من دوباره بتونم تو رو ببینم...

ستوان رضائی، بعد از چندین سال با پای مصنوعی جلوی سرهنگ وایستاده و از اون شب می گه... از 12 تا عملی که پشت سر گذاشته و از اینکه به جانباز بودنش افتخار می کنه...
اشک توی چشمهای سرهنگ جمع شده... یاد جبهه افتاده باز...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعضی وقتها با خودم فکر می کنم چقدر امام حسین (ع) خوشبخت بوده که برادری مثل حضرت ابوالفضل (ع) داشته...
ولادت حضرت ابوالفضل (ع) و روز جانباز رو به همتون تبریک می گم...


 
comment نظرات ()