سرزمینهای دور

۶- خاطرات قديمی
نویسنده : آرنوش - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٧
 

سلام...

داشتم نوشته های قدیمی رو مرور می کردم (آخه من این کار رو خیلی دوست دارم)٬ چشمم افتاد به یه نوشته جالب از دریادار وظیفه قنادان!! که باعث شد کلی دوباره بخندم.... دیدم بد نیست بیارمش:

پرده شماره ۱: ساعت ۱۱ شب روز چهارشنبه است. ما (آرنوش٬ فرید و حقیر) قرار است با اتوبوس بابل به بابلسر برسیم و به آنها (بچه ها تو اردو منظورش بوده!!) ملحق شویم. اتوبوس برای استراحت جلوی رستورانی توقف می کند. ما تا گره دست و پای خود را از هم باز کنیم و برای پیاده شدن آماده شویم٬ طول می‌کشد. فرید جلوتر از همه٬ بنده پشت سر او و آرنوش از عقب به سمت در اتوبوس حرکت می‌کنیم. در اتوبوس بسته است. فرید کورمال کورمال دنبال دستگیره در می گردد (توضیح اینکه اتوبوس از نوع ولوو است که در آنها با پمپ باد باز و بسته می شود! لطفا صحنه تجسم شود!).

  • اَه ... علی؟ این دستگیره در کو....؟!!

ناگهان در باز می شود؛ کمک راننده (کلید بیسیم در دست) با تعجب به فرید نگاه می کند!! این فرید باز هم ....(بعلت مسائل امنیتی حذف شد)

پرده شماره ۲: (کنار دریا) دور آتش نشسته ایم. شب آخر اردو است. حدود ۱۰-۱۲ نفر دور آتش هستند. خانم زندی به آتش نزدیک می شود. ظرف نفت را از آقای محمدی می‌گیرد.پس از چند لحظه با آرامش ظرف نفت را به سمت آتش می برد .... .... .... .... (!)

دور آتش همه سیاه شده و برخی سوخته اند!! در دوردست ها خانم زندی در حال فرار دیده می‌شود....

علیرضا قنادان- ۱۸/۸/۱۳۸۰- ساعت ۱۸:۴۰ (در راه بازگشت از اردوی شمال)

----------------------------------------

اما چند نکته:

  • ظاهرا بعضی از دوستان عزیز٬ از دیر آپدیت شدن وبلاگ شاکی شده‌اند. بابا من که از همون اولش گفتم ما مشکلات وقتی داریم آخه... خب به خدا فرصت نشد. ایشالا سعی می کنم از این به بعد زودتر این کار رو بکنم.
  • امیر علی عزیز (نوری) توی یکی از یادداشتهاش٬ مطلب جالبی زده بود که برای من خیلی مهم بود. ازش ممنونم. البته قرار بوده یه پیوستی رو هم به من برسونه که هنوز خبری نیست.
  • چند نفری در مورد PMP که نوشته بودم محمد گرفته٬ سوال داشتند. مخفف Project Management Professional به معنی «متخصص مدیریت پروژه» است. نام یک مدرک تخصصی و ارزشمند در زمینه مدیریت پروژه است که بر اساس یک آزمون مشکل داده می‌شود. برای اطلاعات بیشتر این لینک رو ببینید.
  • تو این چند وقت تعداد زیادی از دوستان که معمولا وقت نمیشه ببینمشون٬ وبلاگ درست کرده‌اند و می نویسند (یا قبلا داشته اند). خوشحالم که حداقل اینطوری باهاشون ارتباط دارم. به بقیه هم پیشنهاد می کنم امتحان کنند. ضرر که نداره (نداره؟؟!)
  • به علیرضا (قنادان) زیاد گیر دادیم٬ شاکی شده بند خدا!! خب چیکار کنیم٬ تیکه خورش بالاست!! ولی سعی می کنیم یکی دیگه رو جایگزینش کنیم. الان هم که رفته همدان. SMS زده که عروسی دخترشه!! والا چی بگم؟!

راستی٬ اون عکسی هم که می‌بینید٬ عکس معروف خودمه؛ توی همون اردوی شمال... یادش به خیر! نمی دونم بازم قسمت میشه این دوستای قدیمی دور هم جمع بشن یا نه؟


 
comment نظرات ()