سرزمینهای دور

۱۵- خواب!
نویسنده : آرنوش - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٤
 

سلام!
من دوباره برگشتم! (قابل توجه دوستانی که از نبودن بنده شاکی بودند!)
امروز جمعه است و فکر می کنم من دیشب موفق شدم رکورد خوابیدن رو (حداقل رکورد خودمو!!) بزنم. آخه دیشب من حدود 14 ساعت (از ساعت 9 شب تا 12 ظهر امروز، بجز حدود 1 ساعت سحر) خواب بودم!!
خب بابا حق داشتم باور کنید. فکر کنم توی طول هفته هم سرجمع حدودا همین قدر خوابیده بودم.
واقعا هفته سختی بود.
پنج شنبه هم که دیگه آخرش بود. از ساعت 8 صبح تا 5 بعد ازظهر توی دانشگاه جامع بودم. 8 ساعت تدریس! اونم واسه بچه های جامع! (خدائیش هزار سلام و صلوات به روح بچه های کلاس سه شنبه های علم وصنعت!)
نمی دونم راجع به دانشگاه جامع چیزی می دونید یا نه. همین قدر بگم که بچه دبیرستانی هائی که تو کنکور سراسری و آزاد قبول نشده اند و باباشون هم حسابی پولداره، اونجا جمعند!! حسابشو بکنید چه وضعیته! البته توشون کسائی هم هستند که اوضاع علمیشون بد نیست، ولی سرجمع تو یه کلاس 40 نفره، 2 یا 3 تا اینجوری اند.
بعد مجسم کنید من بیچاره باید به این دانشجویان! نازنین، آمار و احتمالات درس بدم! واااااااای ی خدای من!
یه مشکل اساسی هم اینه که اینها با توجه به وضعیتشون، تا حالا کسی بهشون نگفته بالای چشمتون ابروست و عادت کرده اند هر جوری دلشون خواست رفتار کنند و هر موقع خواستند با بغل دستیشون حرف بزنند و موبایل هم که دیگه نباشه نمیشه و ...
یعنی دیگه بعد از ظهر نای حرف زدن هم نداشتم. (ولی خدائیش آخر سر ظهر که معاون آموزشی مرکز رو دیدم، گفت از جلوی در کلاس رد می شده و ازم پرسید چیکار کرده بودی که اینا اینجوری ساکت داشتن تخته رو نگاه می کردن؟؟! بهش گفتم آقای کنعانی نداشتیم دیگه! اینا همون فوتیه که کوزه گرا میگن!)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه چند روز ما نبودیم٬ یه عده! از یه سری دانشگاههای مهجور کشور!! (مثل پلی تکنیک و صنعتی اصفهان و ...) اومدن و تو نظرات پست قبلی٬ به دانشگاه برتر ایران (علم و صنعت) یه چیزائی گفتن! آخه آدم چی بهشون بگه؟ شما باشید چی کار می کنید؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شبهای قدر نزدیکه!
یه وقتهائی که از یه خورده بالاتر، به خودم، زندگیم، کارام و ... نگاه می کنم، می بینم که چه جوری توی یه زندون تنگ و تاریک خودمو اسیر کرده ام و گاهی وقتها یادم می ره که اصلا واسه چی اومدم، تا کی هستم، بعد که برم چه جوری سرم رو بالا بگیرم...
خیلی خجالت آوره که آدم یه شب احیاء رو از دست بده (یا اونجوری که باید ازش استفاده نبره)، به خاطر اینکه مشغله های روز قبل یا روز بعدش فکرش رو مشغول کرده...
خدایا... به فریادم برس....
ربنا ظلمنا انفسنا فان لم تغفرلنا و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین
دعای ربنا با صدای استاد شجریان رو اینجا گذاشتم. خیلی دلنشینه... خیلی دوسش دارم...


یا حق!


 
comment نظرات ()