سرزمینهای دور

۱۰- تجربه
نویسنده : آرنوش - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٢
 

با هزار مصیبت و مکافات، دستورالعمل ... رو برای شرکتت تهیه کردی. خودتو کُشتی تا آماده بشه. از هر چی تا حالا تو دانشگاه و سر کار و ... یاد گرفتی، استفاده کردی ... مدارک شرکتهای مشابه داخلی و خارجی رو دیدی ... مدرک تهیه شده رو به دو تا از دوستات که این کاره! بودن، نشون دادی و اونا هم تائیدش کردن... حالا با کلی شوق و غرور، مدرک رو می فرستی بالا! (بالا که می دونین کجاست دیگه!) که تائید شه.

بعد از 11 روز!، مدرک رو می فرستن پائین (اونقدر گفته بودن عجله داریم که مجبور شدی یه قسمتهائی از کار رو تو خونه انجام بدی و حتی دو شب رو بابتش بیدار بمونی!!). با این حال کُلی خوشحالی که یکی از مهمترین مدارک شرکتتون رو آماده کردی و با غرور، پاکت رو باز می‌کنی تا امضای مدیرعامل رو روش ببینی ...
یهو از تعجب خشکت می زنه! مدرک کُلی خط خطی شده و تقریبا روی یک سومش خط حذف کشیده شده. روش نوشته شده که بنا به نظرات ارزشمند آقای مهندس ... که در این کار با تجربه (بخونید فسیل) هستند!! این تغییرات در مدرک اعمال شود. نظرات رو می خونی. جالبه... ایشون نظر دادن که 3 تا از 7 بند این دستورالعمل اشتباه است! و باید حذف شود. یه بار دیگه استاندارد مرجع رو باز می کنی تا ببینی که درست نوشته بودی یا نه. آره، کاملا درسته، ایشون خواستار حذف 3 تا از بندهای استاندارد بین المللی ... هستند!!!!
یه لحظه به مهندس بودن این مدیر باتجربه شک می کنی، بعد به خودت میگی نه، غیرممکنه (آخه مدرک قلابی که اصلا تو مملکت ما وجود نداره!!) خب شاید 800 نفری که این استاندارد رو تهیه کردن، به اندازه این مدیر ما تجربه نداشتن! خوب این احتمالش بیشتره!

آخه باباااااااااااااااااااااااااااااا !!!!
این چه وضعیه؟ این چه شرکتیه؟ این چه آدمائی هستن که ما داریم؟ این چه...؟؟
دیگه دارم از این وضعیت خسته می شم ... تا کی ما باید این فسیلهای با تجربه رو بالای سرمون تحمل کنیم؟ پس کو شایسته سالاری که بعضیا! هی می گن؟؟!!
چرا یکی اینا رو بازنشست نمی کنه؟ بابا من خودم حقوقشون رو از جیبم می دهم، فقط اینا نیان سر کار!!

جالبه، تو دانشکده یه سری استاد داریم که با عصا! میان سر کار و چشماشون جائی رو نمی بینه!! اما باید بمونند، چرا؟ برای این که با تجربه هستند!!!!!!! تجربه؟ اونم توی علم؟ با این سرعت رشد؟!! با این فسیلهای استاد نما؟

اونوقت یکی مثل مجید رو که بچه ها برای درس گرفتن باهاش از سر و کول هم بالا میرن، هیات علمی نمی کنن و تازه درسهاش رو هم ازش می گیرن! چرا؟ چون اون استاد با تجربه ناراحت شده که کلاسش بخاطر مجید خالی شده و کسی باهاش درس نگرفته!!

من البته به هیچ وجه منکر ارزش تجربه نیستم ها... آره؛ درسته، خیلی وقتها، هنوزم دود از کنده بلند می شه...
ولی بابا آخه کنده داریم تا کنده!! اینائی که من گفتم شاخه هم نیستند، چه برسه به کنده
به خدا فسیل اند!!! فسیییل!

یاد یه جمله قشنگ افتادم که چند وقت پیش خونده بودم:
"تجربه وقتی ارزشمند است که آینده شبیه گذشته باشد!"
جمله خیلی قشنگ و پرمعنی ایه. البته برای اونا که فسیل نشدن هنوز. برای اونا که میتونن فرق گذشته با آینده رو بفهمن!
آرزو می کنم اگه یه موقع استاد دانشگاه شدم یا یه مدیر (آرزو که بر جوانان عیب نیست!!) اونقدر شجاعت داشته باشم که وقتی احساس کردم دارم فسیل می شم، خودم رو بکشم کنار و جا رو بدم به جوونترها!!
یاد علی دائی افتادم بیچاره!
شاد باشید و در پناه حق

 


 
comment نظرات ()