سرزمینهای دور

۲۱- سرزمين دزدان!
نویسنده : آرنوش - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٩
 

سلام!

حالتون چطوره دوستای خوبم؟ امیدوارم همگی خوب و سلامت باشید. یه داستان رو از «ایتالو کالوینو» می خوندم٬ دیدم هیچ شباهتی به وضعیت کشور ما نداره! برای همین گفتم بنویسمش شما هم بخونید:

سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند. شب ها هر کسي شاکليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش. در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.
ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند. دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند.
زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت. مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت.آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت و مي ديد که خانه اش غارت شده است.
يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت. خانه اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي بند و بست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند.
حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند. بعضي از غني ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.
و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند. مرد خوب، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.

خوندید؟ خدائیش هیچ شباهتی به وضعیت کشور ما داره؟‌ خب من هم همین رو گفتم دیگه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از همه دوستانی که فرصت نکردم این چند روز بهشون سر بزنم٬ همینجا عذرخواهی می کنم. آخه چند تا ماموریت کاری برای سرکشی به سایتهای پروژه های شرکت (تبریز ۲ بار٬ ایلام٬ هشترود و ...) پیش اومد. بعدش هم طرح سوالات امتحانات میان ترم بچه ها و یه کار دیگه (که نمی تونم بگم!!) باعث شد فرصت نکنم به وبلاگ بیام.

همین جا هم اعلام می کنم که این وضعیت احتمالا چند وقتی دیگه ادامه داشته باشه. خلاصه اش اینکه مخلص همه دوستانی که به اینجا سر می زنند هم هستیم!

یا حق!


 
comment نظرات ()
 
۲۰- ارزش خود را بدانيد.
نویسنده : آرنوش - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٢
 

سلام دوستای خوبم!

چند روز پیش٬ یکی از دوستای قدیمی رو دیدم. خیلی درهم بود. اتفاقات بدی براش افتاده بود و احساس می کرد دیگه نمی تونه طاقت بیاره و دیگه همه چی نابود شده! همه دوستا یه جور دیگه بهش نگاه می کنند و دیگه قبولش ندارن. بی اختیار یاد یه داستان آموزنده افتادم که قبلا خونده بودم:

يه سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد :  " کی اين اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ " دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت :  " من می خوام اين 20 دلاری رو به يکی از شما بدم. اما اول بذارين يه کاری بکنم. "  سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد :  " کسی هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد ؟ " باز دست ها بالا رفت.
او اينگونه ادامه داد :  " خب ، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ "  و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.
سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت :  " هنوز کسی هست که اين 20 دلاری رو بخواد ؟ "  اما هنوز دست ها در هوا بود.
سخنران گفت : " دوستان من ، همگی شما يک درس با ارزش فرا گرفتيد. شما بی توجه به اينکه من چه بلايی سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزيد."


خيلی از اوقات در زندگيمون، به واسطه تصميم هايی که می گيريم و وقايعی که واسه مون پيش مياد، پرتاب، مچاله و به زمين ماليده می شيم! در اين جور مواقع احساس می کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست که چه اتفاقی افتاده يا خواهد افتاد، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهيد: تميز يا کثيف، مچاله يا صاف، باز هم شما از نظر اونايی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادی دارين. ارزش زندگی ما با کارهايی که انجام می دهيم و افرادی که می شناسيم تعيين نمی گردد٬ بلکه بر اساس اون چيزی که هستيم تعيين می شه.

موافقید؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روزی به دعوت استاد عزیز جناب آقای دکتر شفیعا رفته بودم تبریز. سمینار بررسی فرصتهای بازسازی منطقه آزاد تجاری ارس (جلفا). اتفاقات جالبی و عجیبی افتاد که سعی می کنم تو پست بعدی در موردشون بنویسم.

یا حق!


 
comment نظرات ()
 
۱۹- عيد مبارک.
نویسنده : آرنوش - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳
 

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت...

ماه رمضان امسال هم تموم شد... با همه اتفاقاتش، با شبهای قدرش، با سحرهای لذتبخشش، با افطارهای دوست داشتنی اش، با کم خوابی هاش، با دعاهای قشنگش...
نمی دونم رمضان سال دیگه ما هستیم یا نه... امیدوارم همه از رمضان امسال استفاده مناسب رو برده باشند...

صبح عید با امیرعلی رفتیم نماز عید فطر مصلی. جاتون خالی خیلی حال داد. مثل همیشه کلی روحبخش و دلنواز بود... نماز زیر سقف آسمون... اونم چه نمازی... نماز واسه تشکر از کسی که یه ماه خونه اش مهمون بودی و کلی زحمت بهش دادی... خداجون ممنون.
امسال قالیباف هم کولاک کرده بود. پذیرائی از نمازگزارا داخل اتوبوس با کیک و شیر پاستوریزه!! کاری به جنبه های سیاسیش و ... ندارم، ولی خدائیش یکی از معدود دفعاتی بود که احساس کردم یه نفر واسه مردم مملکت احترام قائل شده و بجای لاف و یقه چاک دادن و قربون صدقه رفتن، یه کار اساسی انجام داده. هر چند خودم منتقد بعضی از کارای شهرداری هستم، ولی این یکی رو خیلی خوشم اوم. دستت درد نکنه سردار!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تعطیلات!
یه تعطیلات غیرمنتظره! بدون هماهنگی. بدون خبر قبلی...
برای من که از نبودن برنامه ریزی بشدت ناراحت می شم، فاجعه بود... (البته بماند که با توجه با کمبود خواب شدید، یه جورائی این فاجعه رو استقبال کردم!)
نمی دونم چی بگم... هیچکی از استراحت بدش نمی آد، ولی آخه اینطوری؟
کاش این رئیس جمهور محترم تو چند سالی که علم و صنعت بود، یه تک پا دانشکده صنایع هم میومد و با بحثهائی مثل برنامه ریزی و ... یه حال و احوالی می کرد...

اینم جدیدترین عکس از امیرحسین از کانادا. چند روز پیش تولدش بود. اونجا پیش دوستای جدیدش جشن گرفته بود.

یادش بخیر سالهای قشنگ زندگی توی جشنواره با امیرحسین، علی و علیرضا...
دلم برای اون موقع ها تنگ شد... برای دوران لیسانس ... بهترین سالهای عمرم... بی دغدغه، بی غل و غش...

یا حق.


 
comment نظرات ()