سرزمینهای دور

۱۸- ليوانت را زمين بگذار!
نویسنده : آرنوش - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۸
 

سلام دوستای خوبم. نماز روزه هاتون قبول.

امروز یکی از دوستان (دریا) ایمیل قشنگی فرستاده بود. بد نیست بخونیدش:

استادي درشروع کلاس درس، ليواني پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند.بعد از شاگردان پرسيد: "به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟ "
 شاگردان جواب دادند: "50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم "
استاد گفت : "من هم بدون وزن کردن، نمي دانم دقيقا وزنش چقدراست. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟"
شاگردان گفتند: "هيچ اتفاقي نمي افتد."
استاد پرسيد: "خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقي مي افتد ؟"
يکي از شاگردان گفت: "دست تان کم کم درد مي گيرد."
"حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟"
شاگرد ديگري گفت: "دست تان بي حس مي شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار مي گيرند و فلج مي شوند و مطمئنا کارتان به بيمارستان خواهد کشيد!" و همه شاگردان خنديدند.
استاد گفت: "خيلي خوب است. ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است؟"
شاگردان جواب دادند: "نه ."
"پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ درعوض من چه بايد بکنم؟"
شاگردان گيج شدند. يکي از آنها گفت: "ليوان را زمين بگذاريد."
استاد (که منتظر همين جواب بود) گفت: "دقيقا!"
و ادامه داد:  مشکلات زندگي هم مثل همينطور هستند. اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد، اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، ذهنتان به درد خواهد آمد و اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود."
...
فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند، هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مساله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد!
دوست من ، يادت باشد که ليوان آبت را همين امروز زمين بگذاري.
زندگي همين است!

____________________________

برای خود من خیلی آموزنده بود. فکر کنم بشه از این روش استفاده کرد.

یا حق.


 
comment نظرات ()
 
۱۷- دلتنگ مولا
نویسنده : آرنوش - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۱
 

اون آقایی که شبا رد میشد از کوچه ما کیسه بدوش کو؟
رد پای پر خراش بیخروش کو؟
اون آقای خرقه پوش کو؟
کجاس اون آقا که پینه های دستاش مرحم دلای ما بود؟
نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلای ما بود
میشه یکبار دیگه سر بزنه به خونه ما؟
بگیره نشونی از غربت بینشونه ما؟

موهای آقا سفیده  / جوونا کیسه رو از آقا بگیرین / قامت آقا خمیده/ جوونا کیسه رو از آقا بگیرین
جوونا آقا بشین، زنده کنین رسم جوونمردی رو امشب
یتیما منتظرن زنده کنین شیوه شبگردی رو امشب
یتیما پشت درای خونشون منتظر آقا نشستن
گوش به زنگ تق تق یه جفت صدای پا نشستن
موهای آقا سفیده  / جوونا کیسه رو از آقا بگیرین / قامت آقا خمیده/ جوونا کیسه رو از آقا بگیرین
 
دستای پینه بسته علی به همراه منه
خونه نشینی علی آتیش به جونم میزنه
تو کوله بار شعر من اسم قشنگ علیه
قافیه تنگ دلم از دل تنگ علیه
 
توکوچه های غربتم نشونی از مولا میدن / اهل محل سلاممو جواب سر بالا میدن
به من میگن علی کیه؟
علی امام عاشقاس
به من میگن علی چیه؟
داغ دل شقایقاس ...

توی نجف یه خونه بود/ که دیواراش کاگلی بود
اسم صاحاب اون خونه/ مولای مردا، علی (ع) بود
 نصفه شبا بلند میشد / یه کیسه داشت که ورمیداشت
خرما و نون و خوردنی /هرچی که داشت تو اون میذاشت
راهی کوچه ها می شد/ تا یتیما رو سیر کنه
تا سفره خالیشونو/ پر از نون و پنیر کنه
شب تا سحر پرسه می زد/ پس کوچه های کوفه رو
تا پر بارون بکنه/ باغای بی شکوفه رو ...

بعد علی کی میتونه محرم راز من بشه ...
درد دلم رو گوش کنه تا چاره ساز من بشه ...

شاعر اهل بیت-محمدرضا آقاسی

فایل این شعر سوزناک با صدای مرحوم آقاسی رو اینجا گذاشتم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فردا اگه مهدی بیاد، دردا رو درمون می کنه
آسمون شهرمونو ستاره بارون می کنه
چشماتو واکن آقا جون، بالای خستمو ببین
منو نگاه کن آقا جون، دل شکستمو ببین

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلم بد جوری گرفته...
از همتون التماس دعا دارم. یا حق.


 
comment نظرات ()
 
۱۶- بيم و اميد
نویسنده : آرنوش - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٩
 

سلام!
اللهم رب شهر رمضان...
و جعلت فیه لیله القدر.. و جعلتها خیرا من الف شهر...

شبهای قدر هم اومد. شبهای خوف و رجاء... شبهای بیم و امید...

نکنه شب قدر امسال وقتی دارند پرونده مون رو می خونند، ازمون قطع امید کنند...
نکنه یه وقتی بگن:"اینو دیگه ولش کنین... این اصلاح شدنی نیست..."
نکنه بگن: "بسشه دیگه! این همه سال بهش وقت دادیم، هیچ کاری نکرد... این همه فرصت داشت، خودشو اصلاح نکرد، این همه راه درست رو نشونش دادیم، از اون یکی راه رفت..."
وای خدای من!...

الهی العفو!...الهی العفو... الهی العفو!
بعضی وقتها ترس از این همه نافرمانی خدا، بدجوری دلمو می لرزونه... انقدر که دیگه حتی جرات نمی کنم بگم: "خدایا منو ببخش... خدایا معذرت می خوام..."
آخه خدا با من چیکار باید بکنه؟ یه نگاه به فرشته هاش می کنه، به همونا که همون اول کار گفته بودند: "می خوای موجودی درست کنی که توی زمین فسق و فجور کنه؟!" بعد یه نگاه به من ... چی بایه بگه؟ چقدر بهشون بگه: "صبر داشته باشین... این موجود قراره اصلاح بشه..." چقدر هی دلش به حال من بسوزه... چقدر هی به من فرصت بده...
خودتونو بذارید جای اون...

اگه خودش نگفته بود: "همانا از رحمت الهی نومید نمی شوند، مگر قوم کافران". شاید دیگه هیچوقت روی اینو نداشتم که بازم ازش معذرت خواهی کنم....

بازآ، بازآ، هر آنکه هستی بازآ
گر کافر و گبر و بت پرستی، بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صدبار اگر توبه شکستی بازآ...

الهی العفو...

ایشالا خدا هممون رو غریق رحمت خودش بکنه و عاقبت هممون رو ختم به خیر بکنه...
توی این شبای قشنگ، ما رو هم فراموش نکنید...
طاعات و عبادات همتون قبول باشه.
یا غافرالذنوب!


 
comment نظرات ()
 
۱۵- خواب!
نویسنده : آرنوش - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٤
 

سلام!
من دوباره برگشتم! (قابل توجه دوستانی که از نبودن بنده شاکی بودند!)
امروز جمعه است و فکر می کنم من دیشب موفق شدم رکورد خوابیدن رو (حداقل رکورد خودمو!!) بزنم. آخه دیشب من حدود 14 ساعت (از ساعت 9 شب تا 12 ظهر امروز، بجز حدود 1 ساعت سحر) خواب بودم!!
خب بابا حق داشتم باور کنید. فکر کنم توی طول هفته هم سرجمع حدودا همین قدر خوابیده بودم.
واقعا هفته سختی بود.
پنج شنبه هم که دیگه آخرش بود. از ساعت 8 صبح تا 5 بعد ازظهر توی دانشگاه جامع بودم. 8 ساعت تدریس! اونم واسه بچه های جامع! (خدائیش هزار سلام و صلوات به روح بچه های کلاس سه شنبه های علم وصنعت!)
نمی دونم راجع به دانشگاه جامع چیزی می دونید یا نه. همین قدر بگم که بچه دبیرستانی هائی که تو کنکور سراسری و آزاد قبول نشده اند و باباشون هم حسابی پولداره، اونجا جمعند!! حسابشو بکنید چه وضعیته! البته توشون کسائی هم هستند که اوضاع علمیشون بد نیست، ولی سرجمع تو یه کلاس 40 نفره، 2 یا 3 تا اینجوری اند.
بعد مجسم کنید من بیچاره باید به این دانشجویان! نازنین، آمار و احتمالات درس بدم! واااااااای ی خدای من!
یه مشکل اساسی هم اینه که اینها با توجه به وضعیتشون، تا حالا کسی بهشون نگفته بالای چشمتون ابروست و عادت کرده اند هر جوری دلشون خواست رفتار کنند و هر موقع خواستند با بغل دستیشون حرف بزنند و موبایل هم که دیگه نباشه نمیشه و ...
یعنی دیگه بعد از ظهر نای حرف زدن هم نداشتم. (ولی خدائیش آخر سر ظهر که معاون آموزشی مرکز رو دیدم، گفت از جلوی در کلاس رد می شده و ازم پرسید چیکار کرده بودی که اینا اینجوری ساکت داشتن تخته رو نگاه می کردن؟؟! بهش گفتم آقای کنعانی نداشتیم دیگه! اینا همون فوتیه که کوزه گرا میگن!)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه چند روز ما نبودیم٬ یه عده! از یه سری دانشگاههای مهجور کشور!! (مثل پلی تکنیک و صنعتی اصفهان و ...) اومدن و تو نظرات پست قبلی٬ به دانشگاه برتر ایران (علم و صنعت) یه چیزائی گفتن! آخه آدم چی بهشون بگه؟ شما باشید چی کار می کنید؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شبهای قدر نزدیکه!
یه وقتهائی که از یه خورده بالاتر، به خودم، زندگیم، کارام و ... نگاه می کنم، می بینم که چه جوری توی یه زندون تنگ و تاریک خودمو اسیر کرده ام و گاهی وقتها یادم می ره که اصلا واسه چی اومدم، تا کی هستم، بعد که برم چه جوری سرم رو بالا بگیرم...
خیلی خجالت آوره که آدم یه شب احیاء رو از دست بده (یا اونجوری که باید ازش استفاده نبره)، به خاطر اینکه مشغله های روز قبل یا روز بعدش فکرش رو مشغول کرده...
خدایا... به فریادم برس....
ربنا ظلمنا انفسنا فان لم تغفرلنا و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین
دعای ربنا با صدای استاد شجریان رو اینجا گذاشتم. خیلی دلنشینه... خیلی دوسش دارم...


یا حق!


 
comment نظرات ()
 
۱۴- روزگاری جنگی بود...
نویسنده : آرنوش - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٧
 

عملیات بود.
بیسیم بود. فرمانده بود. او را می خواست. گفتیم خوابیده.
عصبانی شد. از پشت بیسیم داد زد. گفت: "حالا چه وقت خوابیدنه؟ بیدارش کنید. زود باشید."
گفتیم: "حاجی حواست کجاست؟ داریم میگیم خوابیده."
حاجی انگار یادش افتاد خوابیدن رمز بود که گفت: " انا لله و انا الیه راجعون."
از کتاب "روزگاری جنگی بود..."، تالیف مهدی قزلی

--------------------------------------------
کجائید ای شهیدان خدائی...
دیروز آخرین روز از هفته دفاع مقدس بود و به نام شهدا نامگذاری شده بود... یادم رفته بود...
گاهی وقتها دلم برای شهدای عزیزمون تو جنگ خیلی میسوزه که چقدر غریب مانده اند... چه زود از یاد ما رفته اند و دیگر حتی شاید از یادآوری آن روزها چندان راضی نباشیم...

به قول شهید سید مرتضی آوینی: "پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند؛ اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند."

یه فایل اینجا گذاشته ام. بد نیست گوشش کنید. حدیث غربت شهداست...
یا حق


 
comment نظرات ()
 
۱۳- مهمونی!
نویسنده : آرنوش - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢
 

دوستان سلام!
حالتون چطوره؟ امیدوارم همتون خوب و خوش باشید.
من هنوز کاملا برنگشتم (منظورم به شرایط عادیه!!)، فقط گفتم یه سری بزنم، بچه ها نگران نشوند!! (آخه نه خیلی هم نگران شدن!)
حقیقتش اینکه ایشالا ما سه شنبه چهارشنبه داریم میریم اسباب کشی. اونائی که اعلام آمادگی کرده بودند، بجنبند جا نمونند، وسایل ما محدوده، ممکنه به همتون نرسه
از دوستان خوبی هم که همچنان هوای پست شماره ۱۰رو دارند، صمیمانه سپاسگزارم. داره به ۱۰۰می رسه! چیزی نمونده. یه خورده دیگه تلاش کنین لطفا!

ماه قشنگ مهمونی خدا هم داره شروع می شه... ماه رمضون... امروز رو هم طبق معمول همه سالهای گذشته، مونده بودیم که ماه رویت می شه یا نه. البته امسال دلائل دیگه ای رو هم برای عدم رویت هلال ذکر کرده بودند (قضیه خانم انصاری و ...!) که خب، تائید نشد!!
از شوخی گذشته... هم خیلی خوشحالم و هم استرس دارم... شبهای قدر داره می رسه... حالم عین شبهای امتحانه... روایت شده که توی شب قدر، پرونده اعمال ما ها رو می برند خدمت آقا...
آقا جون ببخش ما رو... یه بار دیگه... شتر دیدی ندیدی... قول می دیم امسال بیشتر تلاش کنیم...
آخه تا کی اون هر سال وساطت ما رو بکنه و از خدا بخواد سال خوبی برامون مقدر بشه و اونوقت ما هی نمک نشناسی کنیم و توبه شکنی...؟
ولی با همه این استرس، خوشحالی این مهمونی اینقدر زیاده که که کاملا با اشتیاق منتظر شروعش هستم.
خدا جون ما اومدیم! تعدادمون هم خیلی زیاده! جا هست که ایشالا؟ بقیه هم الان می رسند... توی راهند...
--------------------------------------------------------
امروز روز اول تدریسم توی علم و صنعت بود... جاتون خالی، ۴ساعت پشت سر هم!! اونم با زبون روزه!
کمککککککککککککککک!!!! من تشنه ام! گرسنه هم همینطور!
چی کار کنم؟ به نظرتون آخر ماه رمضون، من زنده خواهم بود؟ اگه نبودم عید فطر جای ما رو هم خالی کنید.
--------------------------------------------------------
راستی امروز صبح یه اس.ام.اس از استانداری ... برام اومده بود که توش نوشته بود: "عید فطر مبارک!!"

یا حق.


 
comment نظرات ()