سرزمینهای دور

۱۲- مشغولیات!
نویسنده : آرنوش - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٥
 

دوستای خوبم سلام!

امیدوارم همگی خوب و خوش باشین. پیشاپیش فرا رسیدن سال جدید تحصیلی و ماه مبارک رمضون رو به اهل هر کدومش! تبریک می‌گم.

و اما بعد!!

راستش از حدود هفته پیش تا یه دو سه هفته دیگه٬ من سرم بشدت شلوغه برای همین گفتم قبلش از بابت دیر و زود شدن مطالب عذرخواهی کنم. ایشالا در اسرع وقت برمی گردم. حتما بر می گردم. شک نکنید. باشه؟ مطمئن باشم؟ حله؟ مشکلی نیست؟ ...خوبه!!!

دیگه اینکه تو پست شماره ۱۰، غوغائی به پا شده بود که هنوز هم بعضی ها ول کن نیستند و حتی بعضی از دوستان (سرتیپ قنادان!!) پیشنهاد داده بودن کار وبلاگ رو توی کامنتهای همون پست ادامه بدیم!! خلاصه اش از همه دوستائی که اوقات خوبی رو اونجا فراهم کرده بودن و سوابق ما رو ریخته بودن روی دایره!! سپاسگزارم و در اسرع وقت برای تک تک شون جبران می‌کنم!!

آقا اگه کسی حال و حوصله داره توی اسباب کشی کمک کنه٬ بسم ا... .

یا حق.


 
comment نظرات ()
 
۱۱- انتظار
نویسنده : آرنوش - ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۸
 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که زانفاس خوشش بوی کسی میآید
از غم هجر مکن ناله وفریاد که من
زده ام فالی وفریاد رسی می آيد

آقا جان!
یعنی می شه ما زنده باشیم و لیاقت این رو داشته باشیم ظهور شما رو درک کنیم...؟

خبر آمد خبری در راه است...
سرخوش آن دل که از آن آگاه است...
شاید این جمعه بیاید؟ شاید...
پرده از چهره گشاید، شاید...

میلاد منجی عالم بشری، مهدی موعود (عج) بر همه شما دوستان خوبم مبارک باد...
شیعه یعنی انتظار منتَظَر...

ایشالا خدا هممون رو از منتظرین ظهور حضرت ولی عصر (عجل ا... تعالی فرجه الشریف) قرار بدهد... ان شاء ا...

این هم یه مولودی قشنگ از حاج محمود کریمی برای حضرت مهدی (عج) مربوط به شب نیمه شعبان سال ۸۴. خیلی قشنگه٬ حتما گوش کنید. از اینجا.

کسی که همه انبیاء، مدحش رو می خونن.... اونی که به نقل علی (ع)، یاوراش جوونن....

وای که چقدر لذت بخش بود این بیت...

____________________________
خوشحالم از اینکه بالاخره طرفین منازعه در نوشته قبلی، سر عقل اومدن و به دعوا خاتمه دادند... هر چند این مساله با قتل! یه بیگناه (محمد رو می گم بیچاره) تموم شد، ولی اگه ادامه پیدا می کرد، می تونست تلفات بیشتری هم داشته باشه!!
یا حق.


 
comment نظرات ()
 
۱۰- تجربه
نویسنده : آرنوش - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٢
 

با هزار مصیبت و مکافات، دستورالعمل ... رو برای شرکتت تهیه کردی. خودتو کُشتی تا آماده بشه. از هر چی تا حالا تو دانشگاه و سر کار و ... یاد گرفتی، استفاده کردی ... مدارک شرکتهای مشابه داخلی و خارجی رو دیدی ... مدرک تهیه شده رو به دو تا از دوستات که این کاره! بودن، نشون دادی و اونا هم تائیدش کردن... حالا با کلی شوق و غرور، مدرک رو می فرستی بالا! (بالا که می دونین کجاست دیگه!) که تائید شه.

بعد از 11 روز!، مدرک رو می فرستن پائین (اونقدر گفته بودن عجله داریم که مجبور شدی یه قسمتهائی از کار رو تو خونه انجام بدی و حتی دو شب رو بابتش بیدار بمونی!!). با این حال کُلی خوشحالی که یکی از مهمترین مدارک شرکتتون رو آماده کردی و با غرور، پاکت رو باز می‌کنی تا امضای مدیرعامل رو روش ببینی ...
یهو از تعجب خشکت می زنه! مدرک کُلی خط خطی شده و تقریبا روی یک سومش خط حذف کشیده شده. روش نوشته شده که بنا به نظرات ارزشمند آقای مهندس ... که در این کار با تجربه (بخونید فسیل) هستند!! این تغییرات در مدرک اعمال شود. نظرات رو می خونی. جالبه... ایشون نظر دادن که 3 تا از 7 بند این دستورالعمل اشتباه است! و باید حذف شود. یه بار دیگه استاندارد مرجع رو باز می کنی تا ببینی که درست نوشته بودی یا نه. آره، کاملا درسته، ایشون خواستار حذف 3 تا از بندهای استاندارد بین المللی ... هستند!!!!
یه لحظه به مهندس بودن این مدیر باتجربه شک می کنی، بعد به خودت میگی نه، غیرممکنه (آخه مدرک قلابی که اصلا تو مملکت ما وجود نداره!!) خب شاید 800 نفری که این استاندارد رو تهیه کردن، به اندازه این مدیر ما تجربه نداشتن! خوب این احتمالش بیشتره!

آخه باباااااااااااااااااااااااااااااا !!!!
این چه وضعیه؟ این چه شرکتیه؟ این چه آدمائی هستن که ما داریم؟ این چه...؟؟
دیگه دارم از این وضعیت خسته می شم ... تا کی ما باید این فسیلهای با تجربه رو بالای سرمون تحمل کنیم؟ پس کو شایسته سالاری که بعضیا! هی می گن؟؟!!
چرا یکی اینا رو بازنشست نمی کنه؟ بابا من خودم حقوقشون رو از جیبم می دهم، فقط اینا نیان سر کار!!

جالبه، تو دانشکده یه سری استاد داریم که با عصا! میان سر کار و چشماشون جائی رو نمی بینه!! اما باید بمونند، چرا؟ برای این که با تجربه هستند!!!!!!! تجربه؟ اونم توی علم؟ با این سرعت رشد؟!! با این فسیلهای استاد نما؟

اونوقت یکی مثل مجید رو که بچه ها برای درس گرفتن باهاش از سر و کول هم بالا میرن، هیات علمی نمی کنن و تازه درسهاش رو هم ازش می گیرن! چرا؟ چون اون استاد با تجربه ناراحت شده که کلاسش بخاطر مجید خالی شده و کسی باهاش درس نگرفته!!

من البته به هیچ وجه منکر ارزش تجربه نیستم ها... آره؛ درسته، خیلی وقتها، هنوزم دود از کنده بلند می شه...
ولی بابا آخه کنده داریم تا کنده!! اینائی که من گفتم شاخه هم نیستند، چه برسه به کنده
به خدا فسیل اند!!! فسیییل!

یاد یه جمله قشنگ افتادم که چند وقت پیش خونده بودم:
"تجربه وقتی ارزشمند است که آینده شبیه گذشته باشد!"
جمله خیلی قشنگ و پرمعنی ایه. البته برای اونا که فسیل نشدن هنوز. برای اونا که میتونن فرق گذشته با آینده رو بفهمن!
آرزو می کنم اگه یه موقع استاد دانشگاه شدم یا یه مدیر (آرزو که بر جوانان عیب نیست!!) اونقدر شجاعت داشته باشم که وقتی احساس کردم دارم فسیل می شم، خودم رو بکشم کنار و جا رو بدم به جوونترها!!
یاد علی دائی افتادم بیچاره!
شاد باشید و در پناه حق

 


 
comment نظرات ()
 
۹- جانباز
نویسنده : آرنوش - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٧
 

سلام.

این داستان بر اساس یکی از خاطرات پدرم از دوران جنگ (دفاع مقدس) نگاشته شده است. شخصیتهای داستان واقعی بوده و تنها اسامی٬ مستعار است...

***
زمان: شهریور ۱۳۶۳، ساعت ۹ شب
موقعیت: مرز غربی کشور، عمق ۲ کیلومتری
...
هوا کاملا تاریک شده و می توانند دوباره شروع کنند... پیشروی کند است و علت آن هم مین گذاری وسیعی است که در این دشت در غربی ترین نقطه کشور، از سوی بعثی های متجاوز صورت گرفته است...
ستوان رضائی و استوار کریمی، از بچه های تیم پاکسازی، سینه خیز در حال پیشروی هستند. عرق تمامی چهره شان را پوشانده است... اگر تا قبل از روشن شدن هوا بتوانند ۱۰ متر از معبر را باز کنند، پیشروی خیلی خوبی است... منورها امانشان را بریده... سعی می کنند بر اعصابشان مسلط باشند...
- حمید! امشب خیلی نگرانم... دلم مثل سیر و سرکه می جوشه...
- رضا جان آروم باش... می خوای چند دقیقه استراحت کن.
- نه! خیلی وقت نداریم... یا امام حسین کمکمون کن...

***
ساعت ۲ نیمه شب
موقعیت: سنگر فرماندهی گردان
سروان شکوری با سر و روی خاکی وارد سنگر می شود... تازه از خط برگشته و خسته است...
دو روز است که ارتباط گردان با پشتیبانی قطع شده... غذا و آب ذخیره تمام شده است و عملیات پیشروی به کندی صورت می گیرد... از نیروهای کمکی هم خبری نیست... هرلحظه امکان لو رفتن نفوذ و درگیری شدید وجود دارد... همه این موارد ذهن سروان را بشدت مشغول کرده است...
می نشیند و به یکی از گونی های سنگر تکیه می دهد تا قدری از خستگی اش بکاهد...

***
ساعت ۳ نیمه شب
موقعیت:‌داخل معبر

سروان با یکی از استوارهای گردان در حال حرکت به سمت جلو هستند. سروان می خواهد از نزدیک در جریان پیشروی و بازگشائی معبر باشد... هر چند لحظه یکبار، منورها زمین گیرشان می کند...
ناگهان..!
صدای انفجاری بزرگ در فضا می پیچد، صدای یاحسین... انفجار دوم...
سروان فریاد می کشد...
انفجار سوم... و سکوت
لحظاتی بعد صدای شلیک گلوله ها دشت را پر می کند...
استوار سعی می کند از جلو رفتن سروان جلوگیری کند...
- جناب سروان! تو رو خدا شما جلو نرید... صبر کنید من می رم و خبر میارم... گردان به شما احتیاج داره... جناب سروان اینجا پر از مینه...
- یا امام زمام! یا حسین مظلوم... حمید! رضا! خدایا کمک کن...

سروان حال خودش را نمی فهمد. اشک سراسر صورت را پوشانده و در همان حال سینه خیز جلو می‌رود... استوار کریمی و ستوان رضائی دو تا از بهترین نیروهایش هستند...
- خدایا به جوونیشون رحم کن... یا امام حسین...

هفته دیگه مراسم نامزدی ستوان رضائیه... سروان وقتی یاد این ماجرا افتاد...
ماه پیش قرار بود مراسم برگزار بشه، اما ستوان رضائی برای این که بتونه تو عملیات پیشروی کمک کنه، برنامه نامزدی اش رو عقب انداخته بود...

استوار با بیسیم از بچه های گردان کمک خواست...
- بچه ها روی مین رفتن... تو رو خدا به دکتر بگید خودشو برسونه...
استوار خیلی به اومدن دکتر امیدی نداره... اون بیچاره بار اولشه که اومده منطقه و تو این یکی دو روزه هم بشدت از فضا ترسیده...

***

سروان بالای سر استوار کریمی می رسه... وای خدای بزرگ... دست استوار از بازو قطع شده و خون بشدت در حال بیرون زدنه... چشماش بسته است و صورتش از شدت درد به هم فشرده شده ...صدای آروم استوار به گوش می رسه:
- یا جده سادات! یا امام حسین...
سروان سعی می کنه به استوار دلداری بده... یه تیکه از لباسش رو پاره می کنه و سعی می کنه با گره زدن اون دور بازوی استوار، خون رو بند بیاره...
منورها و خمپاره ها یک لحظه هم قطع نمی شن...
صدای فریاد ستوان رضائی فضا رو پر می کنه...
- یا ابالفضل! یا حسین!...
سروان به سرعت بالای سر ستوان رضائی می ره... صحنه بسیار دردناکه... تمام بدن ستوان تکه پاره شده... پای راستش از زانو قطع شده، سمت راست سینه اش و یک قسمت از شکمش کاملا متلاشی شده و دستهاش پر از پارگی و زخمه...
ظاهرا بعد از اینکه روی مین اول رفته، پاش قطع شده و بعد روی یه مین دیگه افتاده...
هیچ امیدی به زنده موندنش نیست...
صدای فریادهای ستوان باعث می شه گلوله ها به سمتشون بیاد...
سروان کناره دستش رو جلوی دندانهای ستوان می گیره:
- حمید جان! دست منو گاز بگیر که داد نزنی... حمید تو رو خدا

ستوان دندانهاش روی دست سروان می ذاره و سعی می کنه داد نزنه... سروان احساس می کنه یه تیکه از گوشت دستش داره کنده می شه...
از سروان می خواد که عکس نامزدش رو از تو جیبش در بیاره و به دستش بده...

***
سروان امیدی به اومدن دکتر نداشت، ولی بهیار گردان با رشادتی مثال زدنی خودشو به سروان رسونده...
- دکتر آمپول! زود باش... مسکن... ضد خونریزی... هر چی داری بزن... تو رو خدا زود باش
- جناب سروان! آخه... فکر کنم ستوان دیگه زنده نباشه...
- دکتر زود باش... کارت رو بکن!
سروان سعی می کنه پای قطع شده ستوان رو نگه داره تا دکتر بتونه آمپول رو بزنه...

***
زمان:‌تابستان ۱۳۷۳
موقعیت: داخل شهر

سرهنگ شکوری از پاترول پیاده میشه تا به داخل کلانتری بره.
کسی از اونطرف خیابون صداش می زنه...
- جناب سروان!

سرهنگ بر می گرده و نگاهش می کنه... مرد خودش رو به سرهنگ می‌رسونه٬ اونو بغل می‌کنه و با صدای بلند و بشدت شروع می کنه به گریه کردن... بعد از ۱۰ دقیقه که آرومتر می شه، رو به خانومش می گه:
- این همون سروان شکوریه که همیشه برات می گم... اون زندگی رو به من برگردوند و باعث شد من دوباره بتونم تو رو ببینم...

ستوان رضائی، بعد از چندین سال با پای مصنوعی جلوی سرهنگ وایستاده و از اون شب می گه... از 12 تا عملی که پشت سر گذاشته و از اینکه به جانباز بودنش افتخار می کنه...
اشک توی چشمهای سرهنگ جمع شده... یاد جبهه افتاده باز...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعضی وقتها با خودم فکر می کنم چقدر امام حسین (ع) خوشبخت بوده که برادری مثل حضرت ابوالفضل (ع) داشته...
ولادت حضرت ابوالفضل (ع) و روز جانباز رو به همتون تبریک می گم...


 
comment نظرات ()
 
۸- تلنگر!
نویسنده : آرنوش - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٥
 

سلام به همه دوستای خوبم ...

چند روز پیش یه داستان کوتاه خوندم که خیلی تکاندهنده بود... هر چند که این داستان٬ یه داستان تکراریه که مرتبا برامون اتفاق می‌افته. بد نیست شما هم بخونیدش:

مردی خواب عجیبی دید.
او در عالم رویا خواب دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هائی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هائی می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید: "شما دارید چه کار می کنید؟"
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، جواب داد :"اینجا بخش دریافت است، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم."
مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهائی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هائی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: "شماها چکار می کنید؟"
یکی از فرشتگان با عجله گفت: "اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم."
مرد کمی جلوتر رفت و فرشته ای را دید که بیکار نشسته.
مرد با تعجب از فرشته پرسید: "شما اینجا چکار می کنی و چرابیکاری؟"
فرشته جواب داد: "اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب تصدیق دعا را بفرستند. ولی تنها عده بسیار کمی جواب می دهند..."
مرد از فرشته پرسید: "مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند؟"
فرشته پاسخ داد: "بسیار ساده است... فقط کافیست بگویند: خدایا متشکریم..."

...

خداوند در آیه ۶۷سوره مبارک بنی اسرائیل در وصف حال آنان که از او غافل شده اند، می‌فرماید: «اگر شما در وسط دريا گرفتار شويد، معبودان خود را فراموش مى نماييد و مخلصانه به تنها او التماس مى‌کنيد. اما همين که او شما را به ساحل نجات مى رساند، شما روى مى گردانيد. حقيقتاً، که انسان ناسپاس است...»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

واقعا چقدر از خدا٬ بخاطر محبتهای همیشگی اش تشکر می‌کنیم؟... فرموده: اگر بنده من می‌دانست که چقدر او را دوست دارم٬ هر آینه از شوق جان می‌داد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کمتر از یه ماه دیگه٬ قراره بریم مهمونی! پیش همونی که همش اذیتش می‌کنیم٬ ولی اون فقط با محبت جوابمون رو می‌ده... باید خودمون رو آماده کنیم... کسی می‌دونه چی ها باید پوشید؟ چی ها باید برداشت؟ چی کارا باید کرد؟...

خدا نگهدار همتون باشه.


 
comment نظرات ()