سرزمینهای دور

۷- برترين مخلوق
نویسنده : آرنوش - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۳٠
 

فردا مبعث برترین مخلوق الهی است. عید همتون مبارک باشه 

روایتهائی رو براتون انتخاب کردم راجع به عظمت حضرت:

حسين بن عبدالله مى‏گويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: آيا رسول‏خدا(ص) سرور فرزندان آدم بود؟ آن حضرت فرمود: قسم به خدا، اوسرور همه مخلوقات خداوند بود. خدا هيچ مخلوقى را بهتر ازمحمد(ص) نيافريد. امام صادق(ع) در حديث ديگرى فرمود: چون رسول خدا(ص) را به‏معراج بردند جبرئيل تا مكانى با وى همراه بود و از آن به بعداو را همراهى نمى‏كرد. پيامبر(ص) فرمود: جبرئيل، در چنين حالى‏مرا تنها مى‏گذارى؟! جبرئيل گفت: تو برو. سوگند به خدا در جايى‏قدم گذاشته‏اى كه هيچ بشرى قدم نگذاشته و بيش از تو بشرى به آن‏جا راه نيافته است.

معمر بن راشد مى‏گويد: از امام صادق(ع) شنيدم كه فرمود: يك نفريهودى خدمت رسول خدا(ص) رسيد و به دقت او را نگريست.

پيامبر اكرم(ص) فرمود: اى يهودى! چه حاجتى دارى؟ يهودى گفت:

آيا تو برترى يا موسى بن عمران: آن پيامبرى كه خدا با او تكلم‏كرد و تورات و انجيل را بر او نازل نمود، و به وسيله عصايش‏دريا را براى او شكافت و به وسيله ابر بر او سايه افكند؟

پيامبر(ص) فرمود: خوش آيند نيست كه بنده خود ستايى كند ولكن(در جوابت) مى‏گويم كه:

  • حضرت آدم(ع) وقتى خواست از خطاى خود توبه‏كند، گفت: «اللهم انى اسالك بحق محمد و آل محمد لما غفرت لى‏»،خدايا! به حق محمد و آل محمد از تو مى‏خواهم كه مرا عفو نمايى.  خداوند نيز توبه‏اش را پذيرفت.
  • حضرت نوح(ع) وقتى از غرق شدن دردريا ترسيد گفت «اللهم انى اسالك بحق محمد و آل محمد لماانجيتنى من‏الغرق‏»: خدايا به حق محمد و آل محمد از تو در خواست‏مى‏كنم. مرا از غرق شدن نجات بدهى. خداوند نيز او را نجات داد.
  • حضرت ابراهيم(ع) در داخل آتش گفت:«اللهم انى اسالك بحق محمد وآل محمد لما انجيتنى منها»: خدايا! به حق محمد و آل محمد ازتو مى‏خواهم كه مرا از آتش نجات دهى. خداوند نيز آتش را براى اوسرد و گوارا نمود.
  • حضرت موسى(ع) وقتى عصايش را به زمين انداخت و در خود احساس ترس‏نمود گفت: «اللهم انى اسالك بحق محمد و آل محمد لما امنتنى‏»:خدايا! به حق محمد و آل محمد از تو در خواست مى‏نمايم كه مراايمن گردانى. خداوند متعال به او فرمود:«لاتخف انك انت‏الاعلى‏» (21) نترس. مسلما تو برترى. اى يهودى، اگر موسى(ع) امروز حضور داشت و مرا درك مى‏كرد و به‏من و نبوت من ايمان نمى‏آورد. ايمان و نبوتش هيچ نفعى به حال اونداشت.
  • اى يهودى! از ذريه من شخصى ظهور خواهد كرد به نام مهدى(ع) كه‏زمان خروجش عيسى بن مريم براى يارى او فرود مى‏آيد و پشت‏سر اونماز مى‏خواند.

منبع: سایت پیامبر اعظم (ص)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می‌بینید که چه عزیزی پیامبرمونه؟ خدایا شکر بخاطر این نعمت عظیم...شاد باشید. باز هم عیدتون مبارک

راستی... امسال سال پیامبر اعظم (ص) نامگذاری شده... هر چقدر می‌تونیم عظمت اون بزرگوار رو حداقل به خودمون یادآوری کنیم... واینکه سعی کنیم حق بزرگی رو که اون عزیز به گردن بشریت داره٬ ادا کنیم...


 
comment نظرات ()
 
۶- خاطرات قديمی
نویسنده : آرنوش - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٧
 

سلام...

داشتم نوشته های قدیمی رو مرور می کردم (آخه من این کار رو خیلی دوست دارم)٬ چشمم افتاد به یه نوشته جالب از دریادار وظیفه قنادان!! که باعث شد کلی دوباره بخندم.... دیدم بد نیست بیارمش:

پرده شماره ۱: ساعت ۱۱ شب روز چهارشنبه است. ما (آرنوش٬ فرید و حقیر) قرار است با اتوبوس بابل به بابلسر برسیم و به آنها (بچه ها تو اردو منظورش بوده!!) ملحق شویم. اتوبوس برای استراحت جلوی رستورانی توقف می کند. ما تا گره دست و پای خود را از هم باز کنیم و برای پیاده شدن آماده شویم٬ طول می‌کشد. فرید جلوتر از همه٬ بنده پشت سر او و آرنوش از عقب به سمت در اتوبوس حرکت می‌کنیم. در اتوبوس بسته است. فرید کورمال کورمال دنبال دستگیره در می گردد (توضیح اینکه اتوبوس از نوع ولوو است که در آنها با پمپ باد باز و بسته می شود! لطفا صحنه تجسم شود!).

  • اَه ... علی؟ این دستگیره در کو....؟!!

ناگهان در باز می شود؛ کمک راننده (کلید بیسیم در دست) با تعجب به فرید نگاه می کند!! این فرید باز هم ....(بعلت مسائل امنیتی حذف شد)

پرده شماره ۲: (کنار دریا) دور آتش نشسته ایم. شب آخر اردو است. حدود ۱۰-۱۲ نفر دور آتش هستند. خانم زندی به آتش نزدیک می شود. ظرف نفت را از آقای محمدی می‌گیرد.پس از چند لحظه با آرامش ظرف نفت را به سمت آتش می برد .... .... .... .... (!)

دور آتش همه سیاه شده و برخی سوخته اند!! در دوردست ها خانم زندی در حال فرار دیده می‌شود....

علیرضا قنادان- ۱۸/۸/۱۳۸۰- ساعت ۱۸:۴۰ (در راه بازگشت از اردوی شمال)

----------------------------------------

اما چند نکته:

  • ظاهرا بعضی از دوستان عزیز٬ از دیر آپدیت شدن وبلاگ شاکی شده‌اند. بابا من که از همون اولش گفتم ما مشکلات وقتی داریم آخه... خب به خدا فرصت نشد. ایشالا سعی می کنم از این به بعد زودتر این کار رو بکنم.
  • امیر علی عزیز (نوری) توی یکی از یادداشتهاش٬ مطلب جالبی زده بود که برای من خیلی مهم بود. ازش ممنونم. البته قرار بوده یه پیوستی رو هم به من برسونه که هنوز خبری نیست.
  • چند نفری در مورد PMP که نوشته بودم محمد گرفته٬ سوال داشتند. مخفف Project Management Professional به معنی «متخصص مدیریت پروژه» است. نام یک مدرک تخصصی و ارزشمند در زمینه مدیریت پروژه است که بر اساس یک آزمون مشکل داده می‌شود. برای اطلاعات بیشتر این لینک رو ببینید.
  • تو این چند وقت تعداد زیادی از دوستان که معمولا وقت نمیشه ببینمشون٬ وبلاگ درست کرده‌اند و می نویسند (یا قبلا داشته اند). خوشحالم که حداقل اینطوری باهاشون ارتباط دارم. به بقیه هم پیشنهاد می کنم امتحان کنند. ضرر که نداره (نداره؟؟!)
  • به علیرضا (قنادان) زیاد گیر دادیم٬ شاکی شده بند خدا!! خب چیکار کنیم٬ تیکه خورش بالاست!! ولی سعی می کنیم یکی دیگه رو جایگزینش کنیم. الان هم که رفته همدان. SMS زده که عروسی دخترشه!! والا چی بگم؟!

راستی٬ اون عکسی هم که می‌بینید٬ عکس معروف خودمه؛ توی همون اردوی شمال... یادش به خیر! نمی دونم بازم قسمت میشه این دوستای قدیمی دور هم جمع بشن یا نه؟


 
comment نظرات ()
 
۵- بعد از تعطيلات!
نویسنده : آرنوش - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٠
 

سلام!

من چند روزی نبودم! (البته با این دنیای مجازی نمی دونم معنیش چی میشه! در هر صورت من یه چند روزی دسترسی درست و حسابی به اینترنت نداشتم٬ چون تهران نبودم. آهان!! تهران نبودم.)

راستش دیدم تعطیلیه٬ گفتم یه سر برم کرمانشاه. بخصوص که هم روز پدر بود و هم نتایج دانشگاه رو داده بودن و باید به داداش کوچیکم (محمد حسام) برای انتخاب رشته کمک می کردم. تو هفته قبل چند تا اتفاق افتاد که بعضی هاش مهم بود:

  • امیرحسین رفت! (البته فکر کنم٬ چون قرار بود سه شنبه بره و من آخرین بار که دوشنبه باهاش صحبت کردم٬ هنوز قرار بود بره!)
  • محمد عزیز (شالچی فرد) متولد شده و در عین حال PMP شد!! البته فکر کنم اول PMPشد، بعد متولد. به هر حال آقا مبارکه!!!
  • علیرضا قنادان از دوره طاقت فرسا و نفس گیر آموزشی برگشت (نمی دونم٬ شاید هم برنگشته باشه!! آخه کسی از این بنده خدا خبر نداره که!). اونجوری که شنیدیم (از چند تا از همرزماش که زودتر برگشته بودن) توی این مدت رشادتهای بی نظیری از خودش نشون داده و چندین بار از کیان این مرز و بوم دفاع کرده!! حالا چه جوریش٬ بماند...
  • نتیجه امتحان MCHE رو گرفتم و در کمال ناباوری! دیدم که قبول شدم!! اونم با نمره ۷۰ !! خدائیش کلی حال کردم٬ آخه اصلا فکرش رو هم نمی کردم٬ آخه بدلیل مشغله کاری اصلا فرصت نکردم بخونم٬ بعلاوه کلی بچه ها منو ترسونده بودن. موقعی که توی سایت دنبال نمره ام بوده٬ داشتم فکر می کردم که اگه مثلا ۴۸٬۴۹ شده باشم چقدر دلم می سوزه (آخه می دونین که حدنصاب قبولی ۵۰ است و نمره این امتحان برای آزمون جامع لازمه.)

دیگه همینا.

خیلی دلم می خواست راجع به میلاد مولود عزیز کعبه حضرت علی (ع) و شهادت حضرت زینب (س) مطلب بنویسم که متاسفانه بدلیل سرعت بد اینترنت توفیق نشد. امیدوارم بتونم توی مناسبتهای بعدی بنویسم.

در پناه خدا باشید.


 
comment نظرات ()
 
۴- نکته های کاری (۱)
نویسنده : آرنوش - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٢
 

خیلی از بچه های دانشجو (بخصوص صنایعی ها) معمولا خیلی زود و از همون دوران دانشجوئی٬ کار کردن رو شروع می‌کنن. یادمه وقتی که خودم می‌خواستم اولین کارمو شروع کنم٬ خیلی از چیزائی که از سال بالائی ها یاد گرفته بودم٬ حسابی به دردم خورد. چند وقت پیش به فکر افتادم که اونا رو یه جوری مدون و مکتوب کنم تا شاید بشه به یه طریقی اونو در اختیار بچه ها (بخصوص اونائی که تازه می خوان برن سر کار) قرار داد. بد نیست چند تا از اونا رو اینجا بیارم. شاید به درد کسی بخوره.

این نکته ها نظرات شخصی منه و ادعا نمی کنم همشون درسته٬ برای همین خوشحال می‌شم اگه نظرتون رو راجع بهشون بدین و اگه نکته دیگه‌ای هم به ذهنتون می رسه٬ بهش اضافه کنین:

  • قبل از هر چیز٬ سعی کنید راه کاری‌تون رو درست انتخاب کنید. مطمئنا راه درست همه آدما٬ با هم یکی نیست. این بستگی به خیلی چیزا داره؛ مثل توانمندی فردی٬ علاقه٬ وجود فرصت پیشرفت٬ جذابیت خود شغل٬ محیط شغلی و ...
  • سعی کنید در انتخاب شغل٬ علاوه بر اینکه حواستون هست که موقعیتها رو از دست ندین٬ ولی دید بلندمدت هم داشته باشین. خیلی وقتها جدا شدن از یک شغل آسون نیست.
  • عوض نمودن متعدد شغل٬ خیلی مناسب نیست. در عین حال اگه واقعا دارید توی یه شغل در جا می‌زنید و فسیل می‌شین٬ سریع به فکر جابجا شدن باشید.
  • رفتار آدم توی محیط کار (بخصوص جای جدید) خیلی اهمیت داره. افراد با شما همونطوری برخورد خواهند کرد که بهشون اجازه دادید! پس سعی کنید مرزهای کار٬ دوستی٬ شوخی٬ جدیت٬ طرز صحبت و ... رو برای خودتون مشخص کنید و بذارید بقیه هم اینا رو بدونن.
  • سعی کنید از وقتی که توی محیط کارتون هستید٬ حداکثر استفاده رو ببرید و عملکرد بالائی برای سازمانتون داشته باشید. حداقلش اینه که وجدان کاریتون سالم می‌مونه و شکل خوبی می‌گیره. مطمئن باشین اگه این کار رو نکنین٬ بعدها خودتون دچار مشکل می‌شین.
  • از توانمندیهای جانبی تون توی محیط کار استفاده کنید. بد نیست اگه چیزی رو بلدید (حتی اگه مستقیما به کارتون مربوط نمی شه)٬ بقیه رو جمع کنین و به اونا هم یاد بدید.
  • حتما مهارتهای کار با کامپیوتر رو یادبگیرید. بلد بودن اونا علاوه بر اینکه تو کار بدردتون می‌خوره٬ توی محیط کار وجهه مناسبی براتون بوجود میاره.
  • مواظب باشین تو محیط کار به چیزی معتاد نشین!! که دیگه ترک کردنش کار راحتی نیست. (نترسید بابا٬ منظورم چیزائی مثل اینترنت٬ روزنامه٬ حرف زدن زیاد٬ چرت سر ظهر!! و ... است. چرا فکر بد می‌کنین آخه؟)
  • رک و راست بودن رو حتما یاد بگیرید. اگه کارتون زیاده اونوقت همکارتون ازتون می‌خواد یه کاری رو بکنین که وظیفه تون نیست، اصلا رودربایستی نکنین و بگین که الان نمی‌تونین. البته یه موقع اینو با بی احترامی و کمک نکردن به دیگران اشتباه نگیرین.
  • سعی کنید شیوه مورد قبول سازمان رو توی ارتباطات کاریتون رعایت کنین. مثلا اگه توی یه سازمان دولتی هستین که باید سلسله مراتب رعایت بشه، مواظب باشین اشتباهی به مدیر یه واحد دیگه نامه ننویسین که روزگارتون دیدنی می‌شه!!
  • مواظب موفقیتها و شکستهاتون توی محیط کار باشین. متاسفانه تو خیلی از سازمانهای ما زیرآب زنی یکی از اصول سازمانیه! پس لازم نیست خیلی از چیزا رو (مثلا اینکه حقوقتون اضافه شده یا اینکه با مدیر شرکت جلسه داشتین) به همه بگید. ضمنا، شاعر میگه: که با من هر چه کرد آن آشنا کرد!!

فکر کنم  واسه این بار تا همینجا کافیه. ایشالا بعدا بازم راجع به این موضوع می‌نویسم.

اما چند تا نکته:

۱. دوست عزیزم آقای دکتر ارکات٬ تو نظرات پست قبلی به یه نکته اشاره کرده بود که بابتش ازش ممنونم. دلیل اینکه در ابتدای مطلب٬ از سازمانهای بوفالوئی و سازمانهای غازی اسم برده بودم٬ این بود که آقای بلاسکو بخاطر این نظریه اش معروف شده و می‌خواستم بگم که این ماجرا هم مربوط به ایشونه. ولی ادامه مطلب یه درس دیگه از ایشون بود و به تئوری معروفش ربطی نداشت!!

۲. از همه دوستای عزیزم که تو این چند تا یادداشت قبلی لطف کردن و نظراشونو دادند٬ ممنونم. امیدوارم بتونم جبران کنم.

۳. من بشدت به یه پروژه ITMP فارسی نیاز دارم. هر کی داره٬ ما رو دریابه. (ایشالا جبران می‌کنیم!)

۳. .... (این قسمت بدلیل ملاحظات امنیتی پاک شد!!!)

یا علی مدد.


 
comment نظرات ()
 
۳- کار و يه کمی هم زندگی!
نویسنده : آرنوش - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٠
 

فکر می کنم اکثر کسانی که دستی در مدیریت دارند و به این مبحث علاقمند هستند٬ نظریه سازمانهای بوفالوئی و سازمانهای غازی رو حداقل یکبار شنیده اند یا خونده اند. خود من به شخصه برای اولین بار در کلاس درس اصول مدیریت جناب آقای دکتر جعفری با این موضوع آشنا شدم (از طریق فیلمی که آقای دکتر در باره پروفسور «جین بلاسکو»٬ از زبده ترین مشاوران مدیریت و ارائه دهنده نظریه فوق برامون نمایش داد.)

چند وقت پیش کتاب «نقش دل در مدیریت» تالیف مرحوم «دکتر مجتبی کاشانی» رو ورق می زدم٬ به نکته جالبی برخوردم که براتون نقل می کنم:

جین بلاسکو٬ در مراسم ترحیم یکی از دوستان خود حضور یافته بود. دوستش در اثر حادثه رانندگی در جاده ای که به خاطر کار و مدیریت شرکتش در آن رفت و آمد می کرده، جان خود را از دست داده بود. بلاسکو در خلوت خود به این حقیقت تلخ می اندیشید که روزی و شاید هم همین فردا نوبت او باشد، چرا که هفته ای چند روز همین جاده را با همین سرعت برای کار طی می کرد. راستی اگر این اتفاق فردا برای او می افتاد، تکلیف چه بود؟ برای بلاسکو سه سوال اساسی بوجود آمد:

۱.     آیا ما سخت و بی وقفه کار می کنیم که کسب و کار موفقی بسازیم یا تلاش می کنیم که مراسم ختم با شکوهی مثل امروز بوجود بیاوریم؟

۲.     آیا ما برای موفقیت و کامیابی و درک لذت زندگی خود می کوشیم یا می کوشیم تا تنها وارثین ما از تلاش ما لذت ببرند و بعد هم بر سر کم و زیاد آن ما را سرزنش کنند و نفرین نثار ما کنند؟

۳.     آیا ما برای زندگی کار می کنیم یا زندگی می کنیم که فقط کار کنیم؟ اصلا هدف زندگی چیست؟ کار برای زندگی؟ یا زندگی برای کار؟

طرح این سه سوال در ذهن بلاسکو بشدت وی را تکان داد و برای رسیدن به پاسخهای درست به تکاپو افتاد. وی از آن پس تحقیقی را آغاز کرد و به نتایج جالبی رسید. او می گوید من از میان شرکتهای موفق جهان با مدیران 24 شرکت که در یک دوره ۱۰ ساله حدود ۲۰ درصد سود سهام عاید سهامداران خود کرده بودند و در امور دیگر نیز در کارشان موفقیت چشمگیری داشتند، مصاحبه کردم و به چند حقیقت آشکار در موفقیت آنان دست یافتم:

۱.     راز موفقیت این مدیران این بود که اساسا نوع و طبیعت مدیریت و رهبریشان با دیگران کاملا فرق داشت و در واقع «شیوه رهبری» عامل موفقیت آنان بود.

۲.     در شیوه های مدیریتی و رهبری این ۲۴مدیر موفق، الزاما تشابه و نقاط مشترکی وجود نداشت که بتوانیم از آن تقلید کنیم. هر یک از آنها روش رهبری خاص خود را برای موفقیت داشتند.

در عین حال همه آنها در دو مورد زیر مشترک بودند:

۱.     آنها برای کار زندگی نمی کنند، بلکه برای زندگی کار می کنند.

۲.     آنها به همه امور زندگی اهمیت می دهند و همه چیز را با هم و با تعادل پیش می برند: امور خانواده، امور شخصی، امور سلامتی، امور تفریحی، امور معاشرتی و بالاخره امور کسب و کار. آنها در مراسم تولد فرزندشان شرکت می کنند، هفتگی و مرتب ورزش می کنند و از همه امور زندگی لذت می برند...

 فکر نمی کنم به توضیح اضافه نیاز باشه! من که باید یه فکری به حال خودم بکنم. شما رو نمی دونم...

_______________________

 ماه رجب رو سرمون سایه انداخته... ماه قشنگ خدا...

در مورد فضائل این ماه خیلی گفته اند، ولی شخصا از همه ویژگیهای این ماه، دعاشو خیلی دوست دارم... خیلی آرامش بخشه... بخصوص اگه تو یه غروب تو این شهر، توی یه مسجد نشسته باشی و شنیدن این دعا مستت کنه... به این امید که فردا ما هم دستمونو بلند کنیم وقتی که میگن: این الرجبیون...

«یا من ارجوه لکل خیر...»


 
comment نظرات ()
 
۲- رفتن یا ماندن؛ سالهاست که مساله این است!
نویسنده : آرنوش - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۸
 

دیروز امیرحسین برنامه خداحافظی (همون goodbye party) گرفته بود تو پارک ملت. برنامه خوبی بود، حداقل از این جهت که بعد از چند وقت دوستای قدیمی رو دیدم. علی پیروزی، محمد شالچی با خانومش، مجید ایوزیان (بدون خانومش و حسین کوچولو)، احسان فرزاد، مجتبی شاکری، امید حسن نژاد، محمد حبیب نژاد، علی مسعودی، خانم زندی با همسرش، خانم شهری، ... و سورپریز جمع؛ سرکار دانشجو! علیرضا قنادان!! (ایشالا سر فرصت راجع به این بنده خدا که الان دوران مقدس سربازی رو میگذرونه بیشتر می نویسم. با چند تا عکس با حال، البته اگه اجازه اش صادر بشه! خدائیش این علیرضا هم موجودیه واسه خودش)

بگذریم. میخواستم اینو بگم که امیرحسین هم داره میره (17 مرداد، به مقصد دانشگاه آلبرتا در کانادا). مثل خیلی های دیگه که رفتن یا دارن می رن. از یه طرف خوشحال بودم که یکی از دوستان داره تو مسیر پیشرفت قدم برمی داره و از طرف دیگه ناراحت از دور شدنش. آخه ما چند سال با هم هم اتاق بودیم و کلی با هم خاطره داریم...

رفتن امیرحسین، یه بار دیگه این فکر قدیمی رو تو ذهنم انداخت: رفتن از این مملکت یا موندن و سوختن و ساختن...

تو این چند وقت اخیر، اینقدر خسته شدم از وضعیتی که دور و برمونه، که دیگه حس و حال اعتراض هم برام نمونده. من اصولا آدمی ام که نمی تونم نابسامانی رو تحمل کنم و صدام در نیاد. قدیما، وقتی با همچین مسائلی روبرو می شدم، کلی داد و بیداد راه می انداختم و سعی می کردم نذارم حقم پایمال شه. ولی الان دیگه اینقدر نابسامانی و بلاتکلیفی زیاد شده که دیگه گاهی وقتا فکر می کنم اگه غیر از این باشه، یه جائی اشکال داره! به چند تا نمونه دقت کنید:

  • نمره پایان نامه کارشناسی ارشد من (تاریخ دفاعم 10/7/84 بود!) تا چند روز پیش که درسهای ترم 2 دکترام هم تموم شد، رد نشده بود! دلیل: اختلاف شخصی دو تا از اساتید محترم دانشکده. (البته بماند که برای من هزار و یک جور دلیل تراشیدن که نه، تو اشتباه می کنی و ... یکی از جالبترین دلایلشون این بود که پایان نامه شما مشکل علمی داره. جالبیش اینجاست که همین پایان نامه الان تو معاونت ... وزارت نفت بعنوان مرجع داره استفاده می شه و مقاله ای که من از پایان نامه ام دادم تو کنفرانس بین المللی مدیریت پروژه رتبه چهارم رو کسب کرد!!)

  • بعد از اینکه در آخرین لحظات موفق شدم نمره پایان نامه ام رو بگیرم (اگه تا آخر تیر نمره ام رد نمی شد، مجبور بودم دکترام رو ول کنم و مثل بچه های خوب برم سربازی!!)، رفتم نظام وظیفه که برگه گواهی اشتغال به تحصیل دکترام رو زودتر بدم که به مشکل بر نخورم. گفتند که سیستم کامپیوتری شده و پرونده های کاغذی رو دور ریختیم! همه چیز هم تو کامپیوترا هست. ما هم کلی ذوق کردیم که نظام وظیفه و این حرفا! خلاصه طولش ندم؛ طرف اسم ما رو زد و گفت اسمت تو کامپیوتر نیست!! یعنی چی؟ هیچی! باید بری یه بار دیگه گواهی های فراغت از تحصیلت و اشتغال به تحصیلت رو از ابتدائی تا الان بیاری و ....

  • .....

نمی دونم چی باید بگم. دیگه حوصله ناراحت شدن هم برام نمونده. از طرفی از اون کسائی هم نیستم که خارج از کشور برام کعبه آمال باشه و مدینه فاضله. ولی حداقلش اینه که فکر می کنم (بر اساس شنیده ها و چیزائی که از خارجی هائی که چند ساله دارم باهاشون کار می کنم دیدم) اونجا کمتر اذیت می شم...

باز فکر رفتن زده به سرم...


 
comment نظرات ()
 
۱- نقطه٬ سر خط!
نویسنده : آرنوش - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٦
 

سلام!

چند وقت پیش محمد (از نوع حاجعلی) و یکی دو تا دیگه از بچه ها وبلاگهای جدید راه انداخته بودن. راستش بدجوری هوائی شدم که دوباره نوشتن رو شروع کنم (دوباره برای این میگم که این وبلاگی رو که می بینید٬ سال ۸۳ درست کرده بودم و یه چیزائی هم توش می نوشتم٬ اما مشغله زندگی نگذاشت درست و حسابی ادامه اش بدم).

نکته جالبش اینجاست که توی قسمت نظرات، محمد رو کلی نصیحت کرده بودم که بابا این کارا آخر و عاقبت نداره و بعدا نمی تونی جواب خدا و خلق خدا رو بدی و ... حالا ملت به خودمون چیا بگن خدا می دونه.

خلاصه اش اینکه با توجه به وضعیت کار و درس و کمبود وقت٬ نمی دونم چند وقت بتونم آپدیت کنم٬ اما امیدوارم که خیلی دیر به دیر هم نشه. خدائیش اگه می شد که مثل اکبر در هفته یه روز ثابت این کار رو بکنم که خیلی عالی می‌شد.

چیزای زیادی هست که دلم می خواد راجع بهشون بنویسم؛ زندگی با همه خوبیها و بدیهاش، درس خوندن با همه خاطراتش، مطالب کاری، مطالب علمی، اتفاقات روزانه و چیزای دیگه. حالا کدوماشو بنویسم، می تونید سر بزنید تا بفهمید (ضمنا با شرایطی، مطالب سفارشی هم می نویسیم!!  اگه موردی هست بسم الله.)

ما که بعد از اون نقطه، دوباره برگشتیم سرخط! تا ادامه شو خدا چی بخواد.

راستی! نمی خواین بدونین چرا اسم این وبلاگ «از سرزمینهای دور» هستش؟ ماجراش مفصله. ایشالا سر فرصت براتون می‌گم.

برای همه تون آرزوی شادی و موفقیت دارم.

یا حق.


 
comment نظرات ()